خــاک دامنگيـــر

کامران بزرگ نيا     

 



صفحه اصلی
خاک دامنگيــر ( يادداشتها )
فرستادن نظرات
بـــايـــگانــي :

03/01/2002 - 04/01/2002 04/01/2002 - 05/01/2002 05/01/2002 - 06/01/2002 06/01/2002 - 07/01/2002 07/01/2002 - 08/01/2002 09/01/2002 - 10/01/2002 11/01/2002 - 12/01/2002 12/01/2002 - 01/01/2003 01/01/2003 - 02/01/2003 03/01/2003 - 04/01/2003 06/01/2003 - 07/01/2003 07/01/2003 - 08/01/2003 08/01/2003 - 09/01/2003 09/01/2003 - 10/01/2003 10/01/2003 - 11/01/2003 04/01/2006 - 05/01/2006 08/01/2006 - 09/01/2006 03/01/2007 - 04/01/2007 09/01/2009 - 10/01/2009


صدا



[Poweblue by Blogger]

* **
خب من بالاخره بعد از دوهفته يا بيشتر ، راستش گمانم اين مدت خيلي بيشتر از اين حرفها بود ، بر گشتم. و اين برگشتن مقارن شد با آمدن بهار و سال جديد ، پس فكر كردم چند شعري كه همگي در بهار سال 1372 نوشته شده اند و بويي هم از بهار دارند ، براي شروع دوباره بد نباشد.باشد كه شعرهاي بعدي تازه باشند و رنگي از بهار داشته باشند.و به رسم معمول هم كه شده : سال نوِتان هم مبارك باد و بهارتان سبز و باراني ( براي آنها كه در ايرانند ) و گرم و پر آفتاب ( براي آنها كه مثل ما در خارج از ايرانند ) باد. بادا كه چنين باشد.
آسماني 1

هر كس آسماني دارد


يكي آسمانش را گم مي ‌كند

يكي آسمانش را به تو مي ‌سپارد

يكي هم به ‌جستجويِ آسمانِ تو

از آسماني

به آسماني

مي ‌غلتد



اما

از آسمانِ آبيِ من

تا آسمانِ تو

حجمي چنين بعيد را

آيا چگونه مي ‌توان پيمود‌؟



آسماني 2

اين آسمان را هم ديده‌ ام

مي ‌دانم

در چشم تو مي ‌نشست و آبي بود

از چشمِ تو مي ‌چكيد و زلال

در جويِ آب مي ‌رفت

مي ‌رفت و روزْ

مي ‌گشت


اما آيا كسي مي ‌داند

اين روزها را من

با خود چه كرده ‌ام‌؟


آسماني 3

اين آسمان را هم

از كف داده بودم اگر

به انتظارِ چشمِ تو مي ‌ماندم

تا بنگرد

و رنگ بگيرد

آسمانِ من



تا رنگ بگيرد اين آسمان مگر

جادويِ چشمِ تو

چندين و چند بار بايد

باز و

بسته شود‌؟


آسماني 4

آسمانت راپنهان مي‌ كني

ابر را مي ‌آوري ، اما

باران را

رخصت نمي ‌دهي كه ببارد

داري چه مي‌ كني

با آسمانت

با من

و با اين شوقِ لرزانِ

چكْ

چكِ بارن

بر بام

بر پنجره

خيابان



وقتي اينها را مي نوشتم فكر مي كردم همه چيز رو به راهه و فقط بايد برم بذارمشون توي وبلاگ و تمام اما ، واين اما يعني اينكه نشد كه نشد. راهم نمي داد و دوسه روزي هم طول كشيد كه فكر كرديم كه احتمالا يكي وبلاگ منو هك كرده ( يعني من و اكبر سردوزامي ، رفيق ساليانم ، فكر كرديم براي همين هم كردم تبديل شد به كرديم ، البته با اجازه ي آقاي شمس الواعظين ، اگر ايرادي به اين فعل غير بهداشتي كه متاسفانه خودشو هي به جملات ما فارسي زبانها تحميل ميكنه ، ندارن ) ، حالا چرا؟ منكه نمي دونم و نمي خوام هم كه بدونم ، شايد يكي بوده از اين بسياراني كه كرم هك كردن دارن ( امان از اين ...دن بي ادب ) . اين شد كه اكبر سردوزامي كه سرش درد مي كنه براي وبلاگ جديد درست كردن ( هرجا اين فعل بي حيا رو ديدين خودتون سه نقطه اي بخونيدش ) و خط جديد گذاشتن و خلاصه هر جور مسئله ي تكنيكي و غير تكنيكي مربوط به وبلاگها ، پيشنهاد داد كه يكي ديگه درست كنه
و هي ميخواست رنگشو عوض كنه و خط جديد بذاره و نمي دونم كجاشو چيكار كنه و هرچي من براش مي نوشتم بابا من خطش برام مهم نيست يا مي خوام رنگش مثل همون قبلي باشه هي دوباره مي گفت برو تو صفحه ي آقاي درخشان يكي از شكلهارو انتخاب كن و سرتون رو درد نيارم بالاخره از ترس اينكه مبادابكلي نا اميد بشه و بعد از نا اميد شدن عصباني بشه و اصلا از خير درست كردن صفحه ي جديد بگذره گفتم همون خط ياقوت رو بذاره . از شما چه پنهون
بعد از اين ماجراي درست كردن صفحه ي جديد شكم برده كه نكنه اصلا خودش وبلاگ منو هك كرده كه به اين بهانه يه مدتي مشغول درست كردن يه صفحه ي جديد بشه ، گرچه اون فبلي رو هم خودش درست كرده بود ، ولي تو اين مدت كلي چيزاي جديد ياد گرفته كه بايد يه جايي امتحانشون مي كرد . حالا نگين كه مي تونست براي خودش درست كنه ، چون فبول نمي كنم ، چرا ؟ مگه يه آدم چندتا صفحه ميتونه داشته باشه ؟ مي دونم كه توي اين وبلاگزار ، هستن كسايي كه جندينتا صفحه دارن ، خود اكبرم داره ، سه تاش رو هم داره ، اما فرقش اينه كه اين اكبر اولا با اسم مستعار مخالفه و با اسم راستكي هم ديگه بيشتر از سه تا كه نميشه داشت . ثانيا اين كارا يه مقدماتي داره كه با اخلاقش جور در نمياد ، مثلا اولش يه مدت آدم بايد خداحافظي بازي در بياره و سوگنامه براي خودش بنويسه و اداي آدماي مهم و گرفتار رو در بياره و بره فرانسه يا آمريكا يا جاهاي مهم مهم ديگه و ... ، بعد يه مدتي توي صفحه ي اصليش ، واقعا اصلي بوده ؟ چيزي ننويسه و همون موقع هم تندي بره دوسه تا صفحه ي ديگه با اسماي ديگه درست كنه و تند تند مشغول نوشتن تو اونا بشه و ، يادم رفت كه اينجا ديگه وقته نوشتن ثالثا بود اما عيبي نداره ، فرض كنيم حالا ثانيا يا ثالثا و به بعد ، بعدش چي ، اصلا چي مي گفتم ، آهان بعد ببينه كه نبابا اينجوري هي اسم آدم رو با القاب استاد و اينها نميارا ديگه و انگار استادي بيشتر تو اون اسمه بوده نه تو نوع نوشتن ، پس باز برگرده سر خونه ي اولش و چندتا لينك هم بده به اوناي ديگه ، آهان يه چيز ديگه رو باز يادم رفت ، بايد بگرده و ببينه كجا كي يه تعريفي چيزي ازش كرده زودي يه لينك بده به اون مطلب ، البته فقط براي اينكه ديگران عبرت بگيرن و استادي اساتيد يادشون نره . اما از كجا شروع كردم و به كجا رسيدم ، مثل اينكه اين يه بيماريه واگير داره توي سرزمين وبلاگ كه آدم تا مياد به خودش بجنبه يا به يه متخصص تبديل ميشه يا به يه راهنماي چگونه يه وبلاگ موفق بنويسيم . اونم راجع به پديده اي كه عمرش بيشتر از چندماه نيست و با تجربه ترين آدماش فقط چندماه باتجربه ترند از كسايي كه فرض كنيم همين امروز دارن شروع مي كنن . منم گمونم بهتره همينجا تا بيشتر گند نزدم بس كنم ، گمونم اين وراجي هم تقصير اين بهار لعنتي باشه ، كه بالاخره مشت يه آدمي مثل منو كه سالهاي سال در انزوا زيست و منزوي بود و اهل رابطه نبود و منزوي مرد ،باز كرد.
ولي من هنوز هم سر حرفم هستم : منو بكشين بالا برين پايين بياين اِي خانم ، اي آقا ( نزديك بود مچ خودمو باز كنم و اول بنويسم آقا وبعد خانم و براي ابد دچار لعنت طرفداران حقوق زنان بشم ، اونم من كه خودم يه پا فمينيستم و اگه گاهي در گذشته يكي دوتا كشيده تو گوش زن سابقم زدم تقصير من نبوده و بخدا دستم بوده ) خلاصه آي خانمها و آي آقايون اين اكبر سردوزامي خودش بود خودش بود خودش بود كه وبلاگ منو هك ...د.







صفحه اصلی