خــاک دامنگيـــر
کامران بزرگ نيا |
![]()
|
سه آوازِ بي ربطِ آواز خوانِ دوره گرد
1 ياد آوري گاهي به ياد مي آورم شهري را كه ديگر نيست گاهي قدم مي زنم در خياباني كه پشت نامهايِ بيشمارش گمشده ست گاهي به خواب مي روم پشتِ ميزي رو به پنجره اي كه چشم اندازش رويا بود گاهي صدايي مي شنوم در بيداريهايم كه فراموش مي كنم گاهي كه در خواب نيست و به ياد مي آورم كه كورمالْ كورمال دست بر ديواري مي سايم كه پاياني ندارد اگر بيابم كليد برق را مي فشارم و در انتظار مي مانم چراغي روشن نمي شود از كابوسي به كابوسي مي غلتم و از ياد مي برم كه مرده ام و نمي دانم نوامبر2002 2 گوشه ي يكي از همين خيابانها تنها برايِ از گرسنگي نمردن آواز مي خوانم مي خوانم تا گهگاه سرانگشتي سكه يِ خردي در كلاهم بيندازد و من برقِ چرخانش را ببينم و بشنوم كه بي صدا بر نمدي مي نشيند كه جنسِ كلاهِ من است تا من باز بخوانم و ببينم سكه يِ ديگري را كه مي چرخد و بشنوم اين بار زنگِ آشنايِ سكها ي را كه بر سكه اي مي نشيند وَه كه چه آوازِ زيباييست اين جِرِنگاْ جِرِنگِ از گرسنگي نمردن من آواز خوانِ كوچه هايِ ’پر رفت و آمدِ مركزِ شهرم مي نشينم و چشم مي بندم و مي خوانم آوازهايِ يگانه ام را و گوش مي سپارم به صدايِ گهگاهيِ درخشانِ سكها ي كه بر سكها ي مي غلتد نوامبر2002 3 خيال بافي گاهي هم بيرون مي جهم آتشم و دود مي كنم شعله مي كشم از ميانِ برگهايِ بر باد رفته و مي وزم بر زميني كه ديگر جايي نيست و آرام مي گيرم فرود آمده بر پلي كه همين نزديكيست و خيره مي شوم بر آبي كه نميدانم از كجا ها آمده و تا كجا ها مي رود ، همينطور موج بر موج و آرام و بي وقفه حالا ديگه بايد بر گردي و بري يه كنجي چمباتمه بزني و خيالات ديگري پيدا كني و دست بگيري و ببافي، خيال بر خيال اي شاهزاده يِ گدايِ قصرهايِ خيالي نوامبر2002 کامران 26.11.02
|