خــاک دامنگيـــر
کامران بزرگ نيا |
![]()
|
گرچه رسم است كه در اين روزها، كه روزهاي آغاز بهار و سال جديد است ، چيزي از زيباييهاي بهار و طبيعتي كه زنده مي شود باز و زندگي از سر مي گيرد به زيبايي تمام بگوييم اما...
مثل همه ي اين تبريكهايي كه اغلب به تصويري زيبا آراسته اند و قديمترها با پست و اين روزها با پست الكترونيكي ، براي هم مي فرستاديم و مي فرستيم ، و يادآوري مي كنيم به هم و آرزو مي كنيم براي هم ، زندگي دوباره ي طبيعت را و بهروزي را ... و گرچه طبيعت بهرحال كار خود مي كند ، بي اعتنا به مصايبي كه ما آدمها بر سر هم مي ريزيم ، و گاهي چه بيرحم است طبيعت ، با خود فكر مي كنم ، كه زيباترين نقشهايش را ، با بي اعتنايي كامل ــ ميان خونها و ويرانه ها و اجساد ، اجسادي كه ديگر هيچگاه ، مثل طبيعت ، بر نخواهند خاست ــ به نمايش مي گذارد ... و به ياد مي آورم كه چطور ، درست در يك همچين روزهايي ، در تهران ، چه زيبا بود بهار و چه بي رحم بود در عين حال بهار كه در ميان صداي انفجار موشكهاي عراقي و در ميان ويرانه هايي كه از بر خورد اين موشكها ايجاد شده بودند ، زيباترين جلوه هايش را به نمايش مي گذاشت ... و گرچه نمي دانم كه چه مي خواستم واقعا بگويم كه منجر شد به اين سطرهاي پراكنده و نا تمام و از هم گسيخته ، اما ، اما چه مي توان كرد و از دست شعر چه بر مي آيد ، در اين مواقع كه در گوشه اي از جهان دارد بمب بر سر مردمي مي بارد كه گناهشان ، اگر اصلا گناهي كرده باشند ، زندگي در زير سايه ي ديكتاتور مخبتي بوده است كه حالا ، ديوانه ي قدرتمند تر ديگري مي خواهد ، با بمب و گلوله ، خر كشان ، آنها را متمدن و آزاد كند ! و حالا گمانم به يادم آمد كه مي خواستم بگويم ، برخلاف معمول كه در يك همچين روزي ، احتمالا شعري ، يا شعرهايي ، در ستايش بهار و زندگي و زيبايي و ... در اين صفحه مي گذاشتم ، و بعد از مدتي سكوت فكر كرده بودم شايد در روز آغاز بهار ، شعر تازه اي و شايد شادابي بگويم و اينجا بگذارم ، ديدم كه نه اين بهار آن بهار است و نه براي من حال و حوصله اي مانده كه بي اعتنا ، مثل خود طبيعت ، زيبايي را كه همواره همراه با عشق مهمترين و تنها هدفي دانسته ام كه در اين دنياي لعنتي باقي مانده است ، اگر بتوانم در شعري ، به چنگ بياورم و برايتان ، چون ارمغان بهار در اين جا بگذارم. پس گشتم و از شعرهاي گذشته ، چند تايي را انتخاب كردم ، اولين شعر مال بيست و چهار سالي پيش است ، بهار 58 ، و اگرچه از شعريت ، چيزي ندارد ، اما ، اما مگر جايي هم براي شعر مانده است يعني ؟ سال نو مي كوبد به در به هيئت ِ گلوله كودك به پيشواز مي رود با لبخند و گلي از حيرت ِ گورستان مي نشيند ناگاه به چشمان ِ مادر مبارك مبارك سال نو در خون و حيرت مبارك باد فروردين 58 بيزاري بيزارم از اين همه هاي و هوي از اين باد و باران ِ بهاري كه نه سيلي مي شود شهر را بروبد و نه باران ِ نَم نَم ِ بي پاياني كه تا ابد پشت دريچه اي به تماشايش بنشيني از اين خوشه ي بنفش ِ اقاقي كه دانه دانه مي درخشد و مي لرزد بر ايوان ِ ويرانه بيزارم بيزار از اين بهار كه دو چندان كرد گلهاي ِ سرخ ِ قبور را از اين باراني كه مي بارد و مي شويد غبار را از تن برگهاي تازه شكفته از اين بهار بيزارم از اين بهار كه به سايباني اندوه پيچكي نثار مي كند از اين عشوه ي ِ بي هدف بيزارم بيزار از اين جلوه ي بي هوش و از اين نسيمي كه مي وزد و آفتابي كه مي تابد و رنگين كمانش را رنگ در رنگ بر مي افرازد بر گرد اين اجساد و دانه دانه مي چرخند و فرو مي ريزند گرد و غبار و برگهاي ِ اقاقي آه كه بيزارم بيزارم و زار زار كيست كه مي گريد بي سر پناهي كه سر بگذارد اما اين ... اما اين بادكنكِ سفيد چه ميتواند بكند وقيتي كه مي نشيند بر رودخانه ات و غوطه ميخورد ميانِ موجها و بر اجساد شكفته بر رود ميروند و گِلِ مرداب ميشوند و چه مي تواند بكند وقتي كه بر آسمانت ميچرخد بالايِ ويرانه ها و ويرانه ها و ويرانه ها كه در ميانشان آن پايين نشسته اي و داري برايِ خودت آوازهايِ عاشقانه ميخواني و ناگهان در آوازت نخِ بادكنكي دَر ميرود از دور انگشتت و ميرود بالا بالا و دور ميشود پشتِ ستونهايِ شكسته و آنسويِ دودها و خرابه ها آن يكي شايد صدايِ ديگري باشد از جايِ ديگري ميخواند از خاكِ مرده يِ سردي ميآيد و از جمجمه هايِ خاليي ميخواند كه گذرگاهِ بادست و جايْگاهِ خاكستر سوت ميكشد در چشمهايش باد و غوغا ميكند در دهانش خاكستر و چشم،چشم را نمي بيند و آنوقت،هيچكس ديگر،ديگري را نديد و نپرسيد از يكي از همين جاهايي ميآيد كه همينجاهاست يادمان رفته و به ياد نميآوريم كه كجاست كه كي بر آنجا قدمي زده ايم فقط ، گهگاهي صدايش را شنيده ايم و گاهي هم ميشنويم كه ميخواند و مي پيچد در گوش و بر دهانمان سوتْ سوتِ باد و غوغايِ خاكستر گاهي چه زيبا بوديم گاهي آدم ميخواهد چيزي بگويد و ندارد ، نه تصويري كه جرقهاي بزند ، نه آهنگي كه آرام كند ، و نه هيچ چيز ديگري كه زيبا باشد ، بِدَرَخشد ، بخواند تكه استخوانِ تهِ زخميْست – با تريشه هايِ پوست و خوني كه گاهي تازه است و گاهي دارد خشك ميشود و گاه خشك است ، خشك و سياه و ديگر نه انگار كه چيزيست يا بوده است اينطورست گاهي كه آدم فقط ميخواهد چيزي بگويد و نميداند كه چه را مي خاهد بگويد و چرا مثلِ وقتي كه بي هيچ دليلي دستهِ گلي ميسازيم فقط برايِ زيبايي دسته كردنش و زيبايي گلهايش و زيباييِ تقديم كردنش کامران 22.3.03
|