خــاک دامنگيـــر
کامران بزرگ نيا |
![]()
|
حتی اگر تمام روز بتابد و حتی اگر آفتاب ِ نیمه ی ِ تابستان باشد و بتابد گرم نمیشوند و نمیدرخشند دیگر این تکه استخوانهای ِ پار و پیرار که جِق جِق ِ بر هم غلتیدنشان همه ی شب را پر می کند کامران 23.3.07 دیگر چیزی به پایان سال و شروع سال جدید نمانده. یکسال دیگر هم گذشت بی آنکه شعری بنویسم ، البته نه که هیچ ننوشته باشم اما چیزی که زمان نوشتنش و بعد از نوشتنش با خودم بگویم آها و هی و نفسی بکشم و شاید آهی از سر آسودگی ، نه ، نبوده است . این را مینویسم که شاید جوابی باشد به دوستانی که گاهی سراغی میگیرند و قری میزنند که چرا مدتهاست که خبری از شعری جدید نیست در این وبلاگ ، گاهی با گوشه و کنایه ، مثل دوست به قول خودش قدیمیم ، اکبر سردوزآمی ، که معلوم نیست از چه کسی ، خواسته که محض شوخی هم که شده ، از من بپرسد مگر یک هفته چقدر طول میکشد ، که اگر پرسیده بود شاید برایش میگفتم که گاهی یک هفته هفت روز است و گاهی میتواند هفت ماه باشد و گاهی هم بیشتر ، و حالا که نپرسیده پس منهم میگذرم از چرایش. اما حکایت این چند شعر یا نوشته ای که در زیر می آید . اینها همه در یک روز یا دقیقتر اگر بخواهم بگویم در یک نشست نوشته شده اند ، در دهی کوچک در آلمان شرقی ، دهی با تنها یک خیابان نه چندان بلند و چند خانه ی روستایی و چشم اندازی بیکران از سبزی مزارع و در خانه ای قدیمی که صاحبانش مرد و زنی جوانند. مرد پاول نام دارد و آلمانیست و مجسمه سازی خوانده و زن اهل کره جنوبیست و اسمش مالهی است و او هم درس هنر (نقاشی و مجسمه سازی) خوانده و آنروزی که ما آنجا بودیم سه پسر 4و3و2 ساله داشتند و حالا دختری که هنوز به دنیا نیامده و گمانم زن ششماهه حامله باشد. یک سال هست که مشغول ساختن خانه ای هستند در جای ساختمانی که روزگاری اصطبل بوده و ما هم ، چند نفری از دوستانشان ، دو روزی برای کمک و سر زدن ، به آنجا رفته بودیم. زن و شوهر جوانی اهل لتونی و لیتوانی به نام نه ریوس و ایرینا ، زنی آلمانی به نام داگمار و من و دوستم شهرزاد. وشب نشستیم دور آتش و شراب نوشیدیم ، من کمتر و دیگران بیشتر ، و از نانی خوردیم که مالهی گمانم به شیوه ی دهات کره همانوقت بر آتش پخت و بوی دود و طعم نان برشته ی نمیسوخته اش هنوز زیر زبانم است . خمیر را لوله میکرد و دور چوبی ، مثل طنابی میپیچاند و یکسر چوب را در زمین کنار آتش فرو میکرد و سر دیگرچوب بالای آتش قرار میگرفت و هر از چند گاهی چوب را میچرخاند تا نان خوب پخته شود و چه نانی ! تا دیر وقت نشستیم و حرف زدیم و کم کم خواب آمد و اول بچه ها را برد و بعد یکی یکی زنها را و دست آخر هم من ماندم و پاول و آتش هم دیگر خاکستر شده بود ، اما هنوز گرم که ما هم رفتیم که بخوابیم زیر سقفی در سالنی دراز در طبقه ی بالای خانه ای که هنوز تمام نشده بود و صدای باد بعد از یکی دو ساعتی بیدارم کرد ، شاید هم فشار شرابهایی که حالا دیگر شاش شده بودند و باید بیرون ریخته میشدند و برای بیرون ریختنشان هم باید لباس میپوشیدم و پایین میرفتم و میرفتم به گوشه ی حیاط که چاله ای کنده بودند میان دیواره ای چوبی و توالت فرنگیی هم بر آن کار گذاشته بودند. تاریک روشنا بود هنوز و باد هم میوزید و خواب هم دیگر از سرم پریده بود و پس قهوه ای درست کردم و رفتم میان حیاط و مقابل چشم انداز بیکرانی ، بر صندلی چوبی دسته داری نشستم . و تا دور دست سبز بود ، سبزه تیره ی دم صبحگاه و آن دورترها هم فقط بیشه ی کوچکی که تیره تر میزد و باد هم همینطور میوزید و اینها را نوشتم که میخوانید : شعرهای شرقی 1 گل زرد کوچک! کجا می شکفی و چرا می شکفی و چطور که سر بر می زنی از دل سنگ و این آسمان ابری را با نور اندکت می درخشانی و دو سه برگکت می لرزند و نور را می شکنند و گلِ زرد کوچک وحشی! که نمی بینی و نخواهی دید این سبزی گسترده ی تا افق را چه عمر کوتاهی داری ای گل زرد کوچک سنگ شکن! 2 گرفتار بادهای سخت اند این درختان تک و توک در این کرانه ی گسترده و شاخه ها و برگهایشان خو کرده به خم شدن و لرزیدن مدام 3 تَک ، تَک ، تِپ یک به یک وزید و انداخت سه سیب کال را بر تکه خاک تیره ی محصور در این زمین افق تا افق سبز 4 در افق بر انحنای تپه ی کوچک می لرزند تک و توک درختان گرفتار درختان خو کرده به باد 5 و ذرتها آنقدر ماندند تا زرد شدند و پلاسیدند ذرتزار را حالا دیگر درو باید کرد تا خوراک دامها شوند «اینا خوردنی نیستن غذای حیونان اینا» این را نابوی چهار ساله گفت 6 هماهنگی خانه ی سفید نیمه کاره در کناره ی ده بیشه ی سب تیره یِ روبه رو و افق تا افق علفزار سبز و تپه ماهورها و گهگاهی تک یا دوسه درختی زیر آسمان ابری در معرض باد صبحگاه تابستان یکجایی هم یکی دو پرنده ی نادیدنی می خوانند لابلای درختان سیب ترش هنوززود است کودکان خوابند و مهمانها خوابند و صاحبخانه ها هم خواب 7 صبحگاه با صدای باد در برگهای سیب آمد و افق ، رفته رفته ، روشن شد اما هنوز خوابند بچه ها و مهمانها و صاحبخانه ها در خانه یِ نیمه تمام ، آن پشت پرنده ای نخوانده هنوز و سیبی هم نیفتاده هنوز در باغ سیب همسایه 8 مرغزار سبز اینجا و آنجا نزدیک و دور لکه های زرد لکه هایِ سپید و آن دور ، در انتهایِ افق حجم تیره ی درختان بیشه ی نزدیک چه می خوانند این پرندگان کوچک ناپیدا در این ده کوچک افتاده در کناره ی شرق با تنها خیابان و با بامهای شیبدار اخرایی سفالهایش و خانه های نیمه ویران رها شده اش ؟ 9 تمام شب را در حصار تاریکی نشستند و چشم به شعله ها دوختند و از روزهای رفته ، و از سالهای نیامده ، حکایت کردند و یکی یکی شب خوشی گفتند و رفتند که بخوابند و سراسر شب گوش به غوغای باد بسپارند همه رفتند و فقط گُر گُر اندک آتش ماند و ماند و خاکستر شد و آن ته ها یواش یواش صبح آمد و گوشه های آسمان را روشن کرد باد آمد و خاکسترها را پراکنده کرد 10 پرستواند این پرنده های کوچک که بالای سرت در آسمان ابری میان باد می چرخند؟ می چرخند و جیک جیکشان سوت باد و سکوت علفزار را پُر می کند 11 دفترچه را بر صندلی چوبی گذاشتم سنگی بر دفترچه گذاشتم و زدم به باد و رفتم میان سکوت ناپایدار مرغزار خب. اما حالا گمانم سوالی باقی میماند. واقعا بعد از نوشتن آن یادداشت اول مطلب که خیلی هم سعی کردم که سرد و گزارشی باشد ، نیازی به خواندن این شعر هست ؟ و اصلا میتوان اینها را شعر دانست ؟ کامران 20.3.07
|