خــاک دامنگيـــر

کامران بزرگ نيا     

 



صفحه اصلی
خاک دامنگيــر ( يادداشتها )
فرستادن نظرات
بـــايـــگانــي :

03/01/2002 - 04/01/2002 04/01/2002 - 05/01/2002 05/01/2002 - 06/01/2002 06/01/2002 - 07/01/2002 07/01/2002 - 08/01/2002 09/01/2002 - 10/01/2002 11/01/2002 - 12/01/2002 12/01/2002 - 01/01/2003 01/01/2003 - 02/01/2003 03/01/2003 - 04/01/2003 06/01/2003 - 07/01/2003 07/01/2003 - 08/01/2003 08/01/2003 - 09/01/2003 09/01/2003 - 10/01/2003 10/01/2003 - 11/01/2003 04/01/2006 - 05/01/2006 08/01/2006 - 09/01/2006 03/01/2007 - 04/01/2007 09/01/2009 - 10/01/2009


صدا



[Poweblue by Blogger]

دیگر چیزی به پایان سال و شروع سال جدید نمانده. یکسال دیگر هم گذشت بی آنکه شعری بنویسم ، البته نه که هیچ ننوشته باشم اما چیزی که زمان نوشتنش و بعد از نوشتنش با خودم بگویم آها و هی و نفسی بکشم و شاید آهی از سر آسودگی ، نه ، نبوده است . این را مینویسم که شاید جوابی باشد به دوستانی که گاهی سراغی میگیرند و قری میزنند که چرا مدتهاست که خبری از شعری جدید نیست در این وبلاگ ، گاهی با گوشه و کنایه ، مثل دوست به قول خودش قدیمیم ، اکبر سردوزآمی ، که معلوم نیست از چه کسی ، خواسته که محض شوخی هم که شده ، از من بپرسد مگر یک هفته چقدر طول میکشد ، که اگر پرسیده بود شاید برایش میگفتم که گاهی یک هفته هفت روز است و گاهی میتواند هفت ماه باشد و گاهی هم بیشتر ، و حالا که نپرسیده پس منهم میگذرم از چرایش.
اما حکایت این چند شعر یا نوشته ای که در زیر می آید . اینها همه در یک روز یا دقیقتر اگر بخواهم بگویم در یک نشست نوشته شده اند ، در دهی کوچک در آلمان شرقی ، دهی با تنها یک خیابان نه چندان بلند و چند خانه ی روستایی و چشم اندازی بیکران از سبزی مزارع و در خانه ای قدیمی که صاحبانش مرد و زنی جوانند. مرد پاول نام دارد و آلمانیست و مجسمه سازی خوانده و زن اهل کره جنوبیست و اسمش مالهی است و او هم درس هنر (نقاشی و مجسمه سازی) خوانده و آنروزی که ما آنجا بودیم سه پسر 4و3و2 ساله داشتند و حالا دختری که هنوز به دنیا نیامده و گمانم زن ششماهه حامله باشد. یک سال هست که مشغول ساختن خانه ای هستند در جای ساختمانی که روزگاری اصطبل بوده و ما هم ، چند نفری از دوستانشان ، دو روزی برای کمک و سر زدن ، به آنجا رفته بودیم. زن و شوهر جوانی اهل لتونی و لیتوانی به نام نه ریوس و ایرینا ، زنی آلمانی به نام داگمار و من و دوستم شهرزاد.
وشب نشستیم دور آتش و شراب نوشیدیم ، من کمتر و دیگران بیشتر ، و از نانی خوردیم که مالهی گمانم به شیوه ی دهات کره همانوقت بر آتش پخت و بوی دود و طعم نان برشته ی نمیسوخته اش هنوز زیر زبانم است . خمیر را لوله میکرد و دور چوبی ، مثل طنابی میپیچاند و یکسر چوب را در زمین کنار آتش فرو میکرد و سر دیگرچوب بالای آتش قرار میگرفت و هر از چند گاهی چوب را میچرخاند تا نان خوب پخته شود و چه نانی !
تا دیر وقت نشستیم و حرف زدیم و کم کم خواب آمد و اول بچه ها را برد و بعد یکی یکی زنها را و دست آخر هم من ماندم و پاول و آتش هم دیگر خاکستر شده بود ، اما هنوز گرم که ما هم رفتیم که بخوابیم زیر سقفی در سالنی دراز در طبقه ی بالای خانه ای که هنوز تمام نشده بود و صدای باد بعد از یکی دو ساعتی بیدارم کرد ، شاید هم فشار شرابهایی که حالا دیگر شاش شده بودند و باید بیرون ریخته میشدند و برای بیرون ریختنشان هم باید لباس میپوشیدم و پایین میرفتم و میرفتم به گوشه ی حیاط که چاله ای کنده بودند میان دیواره ای چوبی و توالت فرنگیی هم بر آن کار گذاشته بودند.
تاریک روشنا بود هنوز و باد هم میوزید و خواب هم دیگر از سرم پریده بود و پس قهوه ای درست کردم و رفتم میان حیاط و مقابل چشم انداز بیکرانی ، بر صندلی چوبی دسته داری نشستم . و تا دور دست سبز بود ، سبزه تیره ی دم صبحگاه و آن دورترها هم فقط بیشه ی کوچکی که تیره تر میزد و باد هم همینطور میوزید و اینها را نوشتم که میخوانید :

شعرهای شرقی

1
گل زرد کوچک!
کجا می شکفی و چرا می شکفی و چطور
که سر بر می زنی از دل سنگ و
این آسمان ابری را
با نور اندکت می درخشانی و
دو سه برگکت می لرزند و
نور را می شکنند و

گلِ زرد کوچک وحشی!
که نمی بینی و نخواهی دید
این سبزی گسترده ی تا افق را

چه عمر کوتاهی داری
ای گل زرد کوچک سنگ شکن!

2
گرفتار بادهای سخت اند
این درختان تک و توک
در این کرانه ی گسترده

و شاخه ها و برگهایشان
خو کرده
به خم
شدن و
لرزیدن مدام


3
تَک ، تَک ، تِپ
یک به یک

وزید و انداخت
سه سیب کال را
بر تکه خاک تیره ی محصور
در این زمین افق تا افق سبز

4
در افق
بر انحنای تپه ی کوچک
می لرزند
تک و توک
درختان گرفتار
درختان خو کرده به باد

5
و ذرتها آنقدر ماندند
تا زرد شدند و پلاسیدند

ذرتزار را حالا دیگر درو باید کرد
تا خوراک دامها شوند

«اینا خوردنی نیستن
غذای حیونان اینا»

این را نابوی چهار ساله گفت

6
هماهنگی

خانه ی سفید نیمه کاره
در کناره ی ده
بیشه ی سب تیره یِ روبه رو
و افق تا افق
علفزار سبز و تپه ماهورها و
گهگاهی تک یا دوسه درختی
زیر آسمان ابری
در معرض باد صبحگاه تابستان

یکجایی هم یکی دو پرنده ی نادیدنی می خوانند
لابلای درختان سیب ترش

هنوززود است
کودکان خوابند و مهمانها خوابند و صاحبخانه ها هم خواب

7
صبحگاه با صدای باد
در برگهای سیب آمد و
افق ، رفته رفته ، روشن شد

اما هنوز خوابند
بچه ها و مهمانها و صاحبخانه ها
در خانه یِ نیمه تمام ، آن پشت

پرنده ای نخوانده هنوز و
سیبی هم نیفتاده هنوز
در باغ سیب همسایه


8
مرغزار سبز
اینجا و آنجا
نزدیک و دور
لکه های زرد
لکه هایِ سپید
و آن دور ، در انتهایِ افق
حجم تیره ی درختان بیشه ی نزدیک

چه می خوانند
این پرندگان کوچک ناپیدا
در این ده کوچک افتاده در کناره ی شرق
با تنها خیابان و
با بامهای شیبدار اخرایی سفالهایش و
خانه های نیمه ویران رها شده اش ؟

9
تمام شب را
در حصار تاریکی
نشستند و چشم به شعله ها دوختند و از روزهای رفته ،
و از سالهای نیامده ،
حکایت کردند و
یکی
یکی
شب خوشی گفتند و
رفتند که بخوابند و سراسر شب
گوش به غوغای باد بسپارند

همه رفتند و فقط
گُر گُر اندک آتش ماند و ماند و
خاکستر شد و
آن ته ها
یواش یواش صبح آمد و
گوشه های آسمان را روشن کرد
باد آمد و خاکسترها را
پراکنده کرد

10
پرستواند این پرنده های کوچک
که بالای سرت
در آسمان ابری
میان باد می چرخند؟

می چرخند و جیک جیکشان
سوت باد و
سکوت علفزار را
پُر می کند

11
دفترچه را بر صندلی چوبی گذاشتم
سنگی بر دفترچه گذاشتم
و زدم به باد و
رفتم میان سکوت ناپایدار مرغزار

خب. اما حالا گمانم سوالی باقی میماند. واقعا بعد از نوشتن آن یادداشت اول مطلب که خیلی هم سعی کردم که سرد و گزارشی باشد ، نیازی به خواندن این شعر هست ؟ و اصلا میتوان اینها را شعر دانست ؟



صفحه اصلی