خــاک دامنگيـــر

کامران بزرگ نيا     

 



صفحه اصلی
خاک دامنگيــر ( يادداشتها )
فرستادن نظرات
بـــايـــگانــي :

03/01/2002 - 04/01/2002 04/01/2002 - 05/01/2002 05/01/2002 - 06/01/2002 06/01/2002 - 07/01/2002 07/01/2002 - 08/01/2002 09/01/2002 - 10/01/2002 11/01/2002 - 12/01/2002 12/01/2002 - 01/01/2003 01/01/2003 - 02/01/2003 03/01/2003 - 04/01/2003 06/01/2003 - 07/01/2003 07/01/2003 - 08/01/2003 08/01/2003 - 09/01/2003 09/01/2003 - 10/01/2003 10/01/2003 - 11/01/2003 04/01/2006 - 05/01/2006 08/01/2006 - 09/01/2006 03/01/2007 - 04/01/2007 09/01/2009 - 10/01/2009


صدا



[Poweblue by Blogger]

هوا که گرم می¬شود روی بالکن می¬خوابیم
کابوسهای بیداری2
سلام اکبر
این دومین نامه ­ایست که این روزها برایت می ­نویسم.اولی را بدون عنوان و مقدمه نوشتم.مطمئن نبودم که چه عکس العملی نشان می دهی، آخر خیلی وقت بود که تماسی با هم نداشتیم . اما حالا که اینروزها یکی دو ایمیلی رد و بدل کردیم منهم فکر کردم که می شود عنوان نامه را بگذارم.
نمیدانم چرا اینها را می نویسم.شاید یکجور راحت شدن از کابوسهای شبانه باشد، گرچه اسمشان کابوسهای بیداری­ست.گرچه اتفاقات اینروزها شباهت چندانی با مسائل دوران جوانی ما ندارد ظاهرا،اما نمی دانم چرا گاهی برای من یک وجه پنهان مشترک پیدا می­ کنند که برایم چندان روشن نیست و شاید این نوشته­ ها یکجوری جستجوی این وجه پنهان باشند. این شعرها هم که بهانه­ ی نوشته ­ها( و یا برعکس) در ادامه می آیند یکجور بهانه ­ای باشند شاید برای نشان دادن فضای مشابه احساسی .راستش نمی­دانم و چندان هم مهم نیست.فقط همه ­ی اینها شاید یکجور ارضای احساس همراهی با مردمی ست که لحظاتی خواستند رویاهایشان را آرام و مسالمت آمیز به تحقق در بیاورند و برای همین حداقل هم تاوان سنگینی دادند و دارند می ­دهند.
اینجا کجاست؟
هوا که گرم می ­شود روی بالکن می ­خوابیم.روی بالکن خنکتراست و بخصوص دم دمای صبحش کیف دارد.اشکالش فقط این است که تا دیر وقت شب در خیابان سروصداست و شبهای آخر هفته این سروصدا گاهی تا دم صبح طول می­ کشد. صدای نعره­ های مستانه ی رهگذران،صدای بلند موسیقی،صدای قهقاه خنده و صدای گریه­ ی مستانه و پچ پچی که انگاربه وسیله ­ی میکروفن و بلند گوهایی چندین برابر شده ­اند.
من که معمولا دیر می­ خوابم و این شبها به خصوص دیرتر،اما صداها همچنان هستند و در هم می­ پیچند و با صداهایی دیگر قاطی می ­شوند،صداهایی که انگار از جای دیگری می ­آیند،از جایی که می دانم و نمی ­دانم کجاست که اینطور دور است و اینچنین نزدیک،انگار که، بگذریم،گفتنی نیستند و توصیف کردنی نیستند،یا من نمی­ توانم،نه می­ توانم بگویم که چطورند و از کجا،نه می ­توانم تمام شب بشنومشان،این است که گاهی از این ابرهای تو گوشی استفاده می­ کنم.همینها که باید خوب فشردشان و کوچکشان کرد و فرو کرد توی گوش تا آرام آرام باز شوند و تمام گوش را پر کنند و همینطور صداهای بیرون را محو و محوتر کنند تا دیگر صدایی به گوش نرسد و شنیده نشود و چشم هم یواش یواش گرم شود و پلکها سنگین شود و روی هم بیفتد و دیگر نه چیزی بشنوی و نه چیزی به خاطر بیاوری و بروی،فرو بروی در سکوت و تاریکی و خواب.
و قدم هایت هم صدایی نداشته باشند قدم که بر می داری.قدم که بر می داری پایت فرو می­ رود در خاک و احساس می­ کنی که گرد نرمی بلند می­ شود از کنار پایت و یک لحظه فکر می­ کنی که کفشهایت و همان دم فراموشش می­ کنی و احساس می­ کنی که زمین زیر پایت اما سفت است و پر از سنگ و کلوخ وناهموار و انگار باید احتیاط کنی وقت قدم برداشتن و دقت کنی که کجا و بر چه قدم می­ گذاری و یادت می آید که هیچ صدایی نمی شنوی و یکباره پایت گیر می­ کند به جایی و سکندری می­ خوری و می ­افتی بر خاکی که کمی برآمده است انگار و سر که بالا می­ کنی می ­بینی بر لبه­ ی گودالی افتاده­ ای و در خاطرت می­ گذرد که لباسم هم خاکی و باز هماندم فراموشش می­ کنی و سطرهای فراموش شده ای یادت می ­آید که جایی،کجا؟ و وقتی،چه وقت؟ شنیده بوده ­ای که کسی با صدایی گرفته و خشدار خوانده بود وبعدها هم خودت خوانده بوده ­ای و هر بار هم همان هق هق بی صدایی که،مال این تو گوشی هاست حتما که صدایی نمی ­شنوم، اما اگر این است پس این از کجا می ­آید این صدا که اینطور خفه، اما شنیده می شود،این که می ­گوید:
«وحالا ملک میر مخلوع ما همه همین یک قطعه بود:نه پرچمی داشت،نه درختی،نه گلی.فقط دو نفر،در انتهای قلمرو او،نشسته بودند بر دو سوی پشته ­ای از خاک و سراسر ملک روبرو همه ­اش پرچم و گل بود و آدمهاش توی هم می ­لولیدند.آنجا بود،هست:ویرانه­ ی تختگاهش فقط چند وجب خاک ناصاف بود و حفره­ا ی کوچک در وسط با سه ترک شوره بسته و یک سنگ شکسته و مایل،نشانده بر لب گودال؛انگار که از عمق خاک مجسمه ای،صندوقچه ­ای را بیرون آورده بودند و چون خاک را سر جایش ریخته بودند زمین گود مانده بود.چرا؟ مگر می­ شود؟ میانه بالا بود،درست؛پاهایش لاغر بود،درست؛صورتش هم استخوانی،اما وقتی کنار من دراز می­ کشید و لاله­ ی گوشم را با دو انگشت شست و اشاره می­ گرفت،دیگر حتی یک کف دست از تنم پیدا نبود،حتی اگر برهنه­ ی برهنه بودم.»*
اما این صدا که حالا دارم می­ شنوم که مال حالا نبود و اینجا هم که آنجا نیست. یعنی که باز هم همان ؟ باز هم برگشته ­ام به همان «عشرۀ مشئومه»؟ پس این بیست و اندی سال چی؟ چرا داری قاطی می­ کنی همه چیز را،بلند شو و حواست را هم جمع کن که ببینی کجایی و چه می­ کنی و اصلا قرار بود چه کنی؟
بلند می­ شوم و دستی می­ کشم و خاک را می ­تکانم از لباسم و بعد هم ابرها را از گوشم بیرون می آورم و به اطرافم نگاه می­ کنم و می­ بینم که در میان فیلمی هستم که پیش از خواب دیده­ ام.همان که ردیفی از سنگهای سیمانی کار گذاشته شده در تکه زمینی خاکی را نشان می ­دهد که هرکدام بر بالای تکه خاک برآمده­ ای فرو رفته­ اند و با شماره­ هایی نشان شده­ اند و ردیف به ردیف در کناره­ ی گودالهای سیمانی آماده قرار گرفته ­اند.گورهایی آماده در قطعه­ی 302 بهشت زهرا. چه بهشت زشتی و چه بهشت خاک آلودی برپا کرده­ اند این نمایندگان خدا بر زمین بیچاره­ ی ما آدمها. و اصلا این گورهای آماده یعنی چی؟ یعنی برای چه کسانی آماده شده­ اند این ردیف جعبه ­های سیمانی دهان گشوده؟اینها سهم کیستند؟ و یعنی سهم ما همین است ؟بعد از بیست و اندی سال از همه­ ی پیشرفتهای تکنیکی و اجتماعی و سیاسی و...؟ اینکه بتوانیم گورهای جمعیی داشته باشیم حالا که اگر نامی ندارند لااقل شماره­ ای داشته باشند؟ واگر پنهان به خاک سپرده شده­ اند بتوانیم ما هم پنهانی فیلمی بگیریم و آشکار کنیم این بیداد را و منتظر بشویم که هیئتی چند دقیقه بعد تکذیبش کند.تکذیب؟چی را تکذیب می­ کنند؟ و چرا نمی ­برند دوربینهای سیمایشان را و باز نمی­ کنند این گورها را تا ببینیم که چیست زیر این کپه ­های برآمده­ ی خاک؟
این مرده­ ها اما خوشبخت­ ترند،اینها لااقل سنگی سیمانی و شماره­ ای دارند و مرتب ­تر و به ردیف هم خاک شده­ اند و در فیلمی حضور دارند و شاید که بختشان بگوید و روزی این سنگها و شماره­ ها به نامی هم مزین شود. نه مثل آنها که در خاک خاوران خفته­ اند و نشانشان آنوقتها دستی بود که از خاک بیرون مانده بود و تکه پتویی و بوی عفونتی و کاکل مویی و جراحتی .
اصلا من کجا بودم و حالا کجایم و این صداها چیست؟صدای چه و کیست این صداهای درهم و برهمی که انگار از زمانها و مکانهای دور و نزدیک می ­آیند و مخلوط می­ شوند؟ مگر گوشم را نبسته بودم با این دوتکه ابری که برای آرامش شبانه ساخته شده ­اند؟ پس چرا هنوز هم از لابلای صداهای درهم و برهم این عشره­ های مشئومه می ­شنوم صدای خود را که می خواندم سرود سیاه دهه ­ی شوم جوانی خود را و ترا و مارا.
از شاخه ­ای ناپیدا
برگی اگر افتاد بر گذر
قدم آهسته بردار
قدم آرام بر زمین بگذار
آرام،بی صدا
لخ لخ کنان و آهسته
با خس و خس و تَق تَق آهنپاره­ ها
از کوچه می­ پیچد به خیابان
نعش کش سیاه
خشک و سخت اگر
پنج پنجه­ ی برگی زرد
رها شد ، افتاد برگذر
قدم آهسته بردار
قدم آرام بر زمین بگذار
آرام ، بی صدا
قراضه
بر چهار چرخ ِ لق
قژقژ کنان می­ گذرد از خیابان
و گرد ِ زرین ِ غروب را
رها می­ کند به دنبال
نعش کش ِ سیاه
بر گلتاج ِ میخکها
می ­نشیند گرد
رها می ­شود عطر
در کوچه ­ها و خیابانها
گردآلود می ­خزد
باز می­ گردد نعش کش ِسیاه
می­ گذرد نعش کش ِسیاه
می ­رود نعش کش ِسیاه
و می ­ماند به جا
انحنای ِبرآمده­ ی خاک
و می ­ماند نهاده بر خاک
سنگی شکسته به نشان
و می ­ماند زیر خاک
جراحت ِ کهنه پیچ ، پنهان
64_1363

*از داستان میر نوروزی ما،هوشنگ گلشیری،«نیمهء تاریک ماه»،صص351_350، نیلوفر،تهران،1380 .



صفحه اصلی